مثل سگ

دوسش دارم مثل سگ ،معنی این مثل سگ راخودم هم نمیدونم اما وقتی میخاستم بهش بگم خیلی دوستش دارم شدت علاقه ام را اینجور بیان میکردم

مثل سگ

دوسش دارم مثل سگ ،معنی این مثل سگ راخودم هم نمیدونم اما وقتی میخاستم بهش بگم خیلی دوستش دارم شدت علاقه ام را اینجور بیان میکردم

خوب همیشه هم که حالم خوش نیست خیلی وقتا اصلا حال خوشی ندارم 5 شنبه شب تا حالا هم تو اوج دپرسی و خستگی روحی ام .
صبح پنچشنبه بود و بعد یک شب خواب اشفته و پر از فکر و خیال به زور ساعت 5/5 بیدار شدم که یه روز پر ماجرا را شروع کنم.اول که پرواز ابراهیم نشسته بود و باید میرفتم پیشواز و از طرفی برای مهمونی امروز که خواب شب را ازم گرفته بود باید حتما کلید را از اون یکی ابراهیم میگرفتم ، خلاصه با نزدیک 15 دقیقه تاخیر رسیدم فرودگاه و دستم را جیبم فشار میدادم تا مطمئن بشم که مقدمات مهمونی دو نفره با عشقم جور شده.وقتی رسیدم خونه خیلی خسته بودم به روز نیم ساعت دراز کشیدم و رفتم حمام تا بعد از چهار پنج روز یه صفایی به صورتم بدم( اخه معمولا وقتی روزایی که قراره کنار عشقم باشم یا ببینمش از چند روز زودتر صورتم را اصلاح نمیکنم تا وقتی میخام ببینمش حسابی شش تیغ کنم) هر حال با هزار امید و ارزو و نگرانی ساعت یازده زدم بیرون تا ساعت یک که کارش تمام میشه برم دنبالش ولی وقتی گفت که یک ساعت زود تر از کارش میاد تا بیشتر با هم باشیم از خوشحالی بال در اوردم و نفهمیدم چطوری تو یک ساعت تمام کارام را کردم ، ولی به  لطف رستواران بیست دقیقه  دیر تر رسیدم جلو شرکت.
ناهار را از همون رستورانی که اولین بار با سعید رفته بودیم گرفتم و تو مدتی که منتظر غذا بودم یاد اون شب افتادم که چقدر در ارزوی داشتن این عشق بودم و حالا بعد از نزدیک چهار سال داشتم ناهار جشن دو نفرمون را میگرفتم ، خیلی خوشحال بودم و از طرفی یه غم بزرگ تو دلم بود که نمیزاشت از لحظاهام لذت ببرم.
به هر حال بعد از مدتها با هم تنها شدیم و یکی از قشنگ ترین روزای زندگیمون رقم خورد ، 5 ساعت ارامش دزدکی ، 5 ساعت زندگی برای خودمون برای دلمون ، 5 ساعت عمری که جزو عمر حساب نمیشه ، خاطراتی که انقدر ناب و دوست داشتنیه که تا اخر عمرم نمیتونم فراموشش کنم....
بگذریم همش برای مثل یه خواب میمونه و باورش برام سخته ، اما واقعیت داشت ، مثل عشقی که هر دوی مارا میسوزونه واقعیت داشت .تو تمام اون پنج ساعت یه ترس بزرگ تو دلم بود و خیلی سعی کردم به روی خودم نیارم تا حداقل این 5 ساعت زندگی مشترک ما یکم رنگ خوشی به خودش بگیره ولی از درون داشت منو میخورد ، ولی باید بهش میگفتم و بالاخره هم این کار را کردم ؛ باز چند روزیه که همه دور و بریام عزمشونو جزم کردن که منو به زور غرق در خوشبختی و ارامش کنن، که برام یه شریک زندگی خوب و محربون پیدا کنن و چقدر حرفای احمقانه که میخان به من طعم ارامش تو زندگی را بچشونن ، طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن، طعم شیرین عشق ..... به من ، می بینی به من ؟؟؟؟!!! به منی که اگه زبون باز کنم به همشون نشون میدم که چقدر احمق بچه ان ، چقدر ساده و سطحی زندگی کردن ، به منی که هیچ کس مثل من عاشق نیست به منی که اینقدر دوستم دارن ، به من بد بخت مفلوک که دلم یه جا اسیره که هیچ کس جراتش را نداره ، به من بدبخت به ما دوتا ادم در مونده که هیچ کس نمیتونه بفهمه چی میگیم این دنیا که توش اسیریم برامون چه رنگیه و چه زجری داره.
اره میخان دامادم کنن ، میخان کاری کنن که بعدا بهشون بگم کاش زودتر این کارو کرده بودم!!! میخان برام برقصن ، میخان عسل به دهنم بریزن ... اما همه اینا حرفه همش یه خیال باطل ادمای ساده و احمقی که میخان همه مثل اونا باشن و ما این وسط وصله ناجور دنیا که مثل دیوونه ها هیچ کس دنیامون را نمیفهمه به جز دیوونه ها ، دوتا ادم که هرچقدر دلشون برای بقیه رقیق و نرمه برای خودشون سنگ و خشنه!! دوتا ادمی که دونسته تو چاهی افتادن که حالا چاه مرگ عاطفه شون شده
شاید این تاوانی بود که من باید پس میدادم ؛ اینو هستم ، مرد و مردونه هستم اما چرا اون ، عشق من چرا باید اینطور به این دام می افتاد ،از دیشب دارم به خودم لعنت میفرستم و خودمو میخورم که احمق بالاخره امروز نه فردا ، اخرش چه خاکی میخای به سرت بزنی
دیشب حسابی دلم گرفته بود ، انقدر که حرفای ابراهیم تو ماشین داشت حالم را به هم میزد ، حرفای رفیقی که 26 ساله مثل برادر کنار هم بودیم ، یه دردی تو دلم هست ، یه بغضی تو گلومه که رفیق تمام عمرم هم محرمش نیست ؛ و نمیتونه مرهم به زخم دلم بزاره ..
وقتی رسیدم خونه بی هیچ حرفی رفتم و تو رخت خوابی که از صبح پهن بود خوابیدم و به بغضی که داشت گلوم را فشار میداد نهیب میزدم که مرگته ، اروم .......
 اون بغض مثل گریه تنهایی بچه ها اروم اروم خودشو با اشک خالی کرد و شاید غرور چشمایی که خیلی کم گریه کرده نگذاشت که صورت خیسم را پاک کنم ، نم صورتم را به روی خودم نیاوردم و نمیدونم کی خوابم برد
اما این قصه فقط یه سر نداره اون سر این بازی یه دل عاشق دیگه هست که تمام دلتنگی من برای دلتنگی اونه ، از این میترسم تو این موقعیت که شاید خیلی بهم احتیاج داره تنهاش بزارم ، از اینکه بشکنه ، از که تنها بشه ، وای که چقدر خستم از این نگرانی که داره تمام وجودم را میخوره ... چقدر دل تنگم از سر دردی که امروز خونه نشینش کرده و چقدر حرف نگفته دارم چقدر اروز و خیال که فرصت گفتن و نوشتنش را هم پیدا نکردیم چه برسه به رسیدن.
به سهم خودم از زندگی و این بخت نامراد ، به قسمت و شانس و اقبال ، به تمام دنیا و اسمون و زمین لعنت میفرستم و به خدا میگم کاش میدونستم چرا

شب

صدای زنگ موبالیم خواب دم صبح را ازچشمم گرفت پریدم گوشی را Silence کردم که بیدار نشه، مادرم بود و زنگ زده بود تا بیدار بشم برم دنباش ،برگشتم لب تخت نشستم ، خیلی ناز خوابیده بود و پتو یکم از روش پس رفته بود اروم بوسش کردم و پاشدم که دوش بگیرم و اماده بشم که برم دنبال ماما.
وقتی از حمام اومدم بیرون صداش از تو اشپزخونه میومد لباساش را پوشیده بود و داشت صبحانه را آماده میکرد اروم اومدم که نبینتم ؛ ولی بلند گفت صبح بخیر و برگشت که نگام کنه اما من خیلی بهش نزدیک بودم و تمام لیوان اب پرتغال را روی لباس من خالی کرد انگار نه انگار که اتقاقی افتاده اروم بقلش کردم و گفتم صبحت بخیر و اون با یه بوسه کوچولو جوابمو داد و یهو داد زد پرید عقب
- خیس شدم
- خودت کردی پر رو
- زود اماده شو ماما منتظره
- چشم ، تو چرا بیدار شدی 
- همینطور که لیوان اب میوه منو میخوره "کار دارم"
- کار ؟! حالا ؟! صبح پنج شنبه ؟! تو؟!!!!!!!!! چیکار؟!
- کارای زنونه!!
- اهان ! زنونه !
- ته لیوان را میاره "بابا تو خونه کار دارم"
نیم ساعت بعد تو خونه مامانم بودم بالاخره باید برای سفر حجشون اماده بشن کلی خرید و اینور وانور ، من از همه حتی مامان بابا خوشحال ترم و به ارزوم رسیدم که بفرستمشون حج.خلاصه اونجا هم مجبور شدم یه صبحانه کوچولو بخورم و تا ساعت 3 که تو اون کبابی مسخره یه کباب گوشت خر خوردیم چیزی نخوردم فقط چند بار زنگ زدم خونه که ببینم این کار زنونه چی بوده ولی نفهمیدم...
تازه رسیدم خونه ماما ؛ خسته و کوفته و البته عصبی اما سعی میکردم که به روی خودم نیارم اخه یه روز خوب برای کنار هم بودن را از دست داده بودم و تو اخرین تماسی که باهاش گرفتم از صداش خوندم که یکم دلخوره .زود کارام را ماست مالی کردم و گفتم شاید فردا بیایم اینجا صبح زنگ میزنم .....
چند دقیقه بعد جلو گل فروشی نزدیک خونمون ایستادم و یه شاخه گل رز زرد گرفتم ، به معنی رنگش هم توجهی ندارم من عاشق رز زردم ، گل را گرفتم و اروم رفتم تو پارکینگ مجتمع ، برای اینکه نفهمه اومدم یه طبقه بالاتر پیاده شدم و اروم اومدم گل را گذاشتم پشت کمرم و زیر کمر بندم که دستم نباشه ، دم در با احتیاط کلید را گذاشتم و در را باز کردم ..
- اااا چرا پشت در ایستادی دختر؟ترسیدم..
- سلام
- سلام عزیزم ، ببخشین که منتظرت گذاشتم
همینطور که میاد تو بقلم لباش به سمت لبام میره  و بعد از یه بوسه کوچولو سرشو میزاره رو شونم و تو همین حین دستش از پشت کمرم میخوره به گل و با لهجه همیشگی میگه این چیه؟؟؟؟
میبوسمش و گلا میدم به دستش ، اینبار محکم تر بغلم میکنه.
میره سمت اشپزخونه و تو همین حین میپرسه
شام خوردی؟
الکی میگم اره و با اینکه نمیبینمش حس میکنم که ناراحت شد.از پشت سر میگیرمش تو بغلم و میگم  اخه کجا شام بخوردم ، اونم تنها.جوابمو با لبخند میده و میره سمت اجاق.
یه خورده شکری که صبح رو زمین ریخته بود نبود ، یهو برق گرفتم.اومدم رو کاناپه نشستم و به اطرافم نگاه کردم ؛ دکور عوض نشده بود ولی همه جا تمیز شده بود.دیگه مطمئن شدم که کار زنونه اش چی بوده ، از خودم ناراحت شدم که نبودم کمکش کنم.به روی خودم نیاوردم و شاممون را بدون هیچ حرفی چشم تو چشم خوردیم ، خونه خیلی کم نور و ساکت بود ، خیلی خسته بودیم و اروم کنار هم نشسته بودیم یه دفعه هوس مستی به سرم زد و بدون هیچ حرفی رفتم سمت یخچال ، بطری شامپانی که روز تولدم هدیه گرفته بودما با دوتا گلاس اوردم و بدون هیچ حرفی براش دوتا پیک پر ریختم ، همینطور که مشغول ریختن بودم دم گوشم گفت مثل سگ...............
دستم را انداختم دور سرش و گفتم امروز خیلی خسته شدی عزیزم ، کاش میزاشتی با هم خونه را مرتب میکردیم ، گفت کی اتاق رادیدی؟
- ندیدم ، مگه چیکارش کردی
- پس از کجا فهمیدی؟
- خوب اینجا تمیز تر شده
- مگه کثیف بود ؟!!!!
- نه اما معلومه گرد گیری شده
از اینکه تعجب را تو چشماش میدیدم کلی حال میکردم ولی دل تو دلم نبود که برم ببینم اتاق خواب چه خبره ، تا اومدم پاشم برم یه دیدی بزنم دستمو گرفت و به شیشه مشروب اشاره کرد و گفت بازم....
با تعجب پرسیدم بازم؟
گفت همیشه که اینجور پیش هم نیستیم ، بازم بریز...
چشمی گفتم و دومیش را هم پر کردم و پریدم پشت در اتاق ، ولی در قفل بود .تا برگشتم داشت میخندید.گفتم ای نامرد کلید کجاس؟با چشماش به کنارش اشاره کرد و بعد به مشروب ودستاش راباز کرد و من مثل یه بره بدون حرف رفتم تو بغلش نشستم و باز مثل همیشه کلی با مشروبم لاس زدم.
حسابی گیج بودم و دیگه دست خودم نبود دستشو گرفتم و رفتیم تو اتاق جدیدمون
یه اتاق کم نور با یه دکور عالی و یه تخت خوشگل که کنار دیوار بود و ما را به سمت خودش میکشوند

صدای زنگ ساعت داشت اعصابمو خورد میکرد، ساعت ده دقیقه مونده بود به 6 و من تو رخت خوابم گیج و منگ مثل همیشه تنها از خواب بیدار شدم،مادرم داشت صبحانه میگذاشت تو کیفم و تو همین حال صدام میکرد "بدو حالا سرویست میره" و یادم اومد امروزم مثل همیشه یه صبح دیگه تو حسرت عشقیه که ازش دورم، باز مثل هر روز حدودای هشت صبح بهش زنگ میزنم تا با شنیدن صداش بدونم که حداقل یه عشق خیالی نیست و فقط از هم دوریم .


 

بهترم

خوب همیشه هم که کشتی من غرق نشده ، البته دلیل خاصی نداره ولی همینطوری الکی یکم بهترم.
البته از صبح بخاطر یه سری اتفاقی که دیشب برای قل عشق من افتاده بود نگران و عصبی بودم اما ظاهرا مشکل تا حدودی حل شده و منم یکم از نگرانی هام کم شده . همش از خودم میپرسم که اگه واقعا داشتمش و زنم بود چجوری با این اتفاقا برخورد میکردم.
یا کلا ما ادما چقدر می تونیم گذشته ادما را از اینده شون جدا کنیم فرقی نمیکنه زن و مرد ما برای فراموش کردن گذشته ها و شروع یک اینده جدید خیلی مشکل داریم . از خودم میپرسم گذشته چقدر تاثیر داره ؟
قدرت عشق چقدره ؟ چند روز پیش تو ماشین بهم میگفت که اگه من ازش بخام (یا بهش بگم) دیگه سیگار نمیکشه ، به خاطر من ، البته فقط این نبود و خیلی چیزای دیگه را هم حاضره به خاطر من تغییر بده ، برام خیلی جالب بود و راستش خیلی از این حرفش حال کردم ، فقط به این خاطر که حس میکنم خیلی دوستم داره .اگه نمیشناختمش میگذاشتم به حساب زرنگی های دخترونه و حرفای عاشقانه اما نمیدونم چرا دلم میخاد حرفاش را باور کنم یه جورایی بهش اعتماد کردم که دلم نمیخاد جور دیگه ای در بارش فکر کنم.فقط یه سوال داره منو داغون میکنه این عشق من چقدر قدرت داره و اون تاکی میتونه بر خلاف میلش و جریان زندگیش برای من شنا کنه!؟
به هر حال بهش نگفتم که سیگار را ترک کنه ، راستش فکر کنم که کار سختی باشه براش و بیشتر ترسیدم نتونه این کار را بکنه و اون وقت یا مجبور میشه به من دروغ بگه یا اگه راستش را بگه رو دوستیمون تاثیر خوبی نداره ولی شاید اینو ازش بخام!!!
بهر حال خیلی چیزا هست که منو از اون خر بازی بزرگ میترسونه ، اینا جدا از موانعیه که وجود داره، تصمیم خیلی بزرگیه ازهمه مهمتر اینه که من باید از خودم مطمئن بشم و این خیلی سخته

فعلا