صدای زنگ موبالیم خواب دم صبح را ازچشمم گرفت پریدم گوشی را Silence کردم که بیدار نشه، مادرم بود و زنگ زده بود تا بیدار بشم برم دنباش ،برگشتم لب تخت نشستم ، خیلی ناز خوابیده بود و پتو یکم از روش پس رفته بود اروم بوسش کردم و پاشدم که دوش بگیرم و اماده بشم که برم دنبال ماما.
وقتی از حمام اومدم بیرون صداش از تو اشپزخونه میومد لباساش را پوشیده بود و داشت صبحانه را آماده میکرد اروم اومدم که نبینتم ؛ ولی بلند گفت صبح بخیر و برگشت که نگام کنه اما من خیلی بهش نزدیک بودم و تمام لیوان اب پرتغال را روی لباس من خالی کرد انگار نه انگار که اتقاقی افتاده اروم بقلش کردم و گفتم صبحت بخیر و اون با یه بوسه کوچولو جوابمو داد و یهو داد زد پرید عقب
- خیس شدم
- خودت کردی پر رو
- زود اماده شو ماما منتظره
- چشم ، تو چرا بیدار شدی
- همینطور که لیوان اب میوه منو میخوره "کار دارم"
- کار ؟! حالا ؟! صبح پنج شنبه ؟! تو؟!!!!!!!!! چیکار؟!
- کارای زنونه!!
- اهان ! زنونه !
- ته لیوان را میاره "بابا تو خونه کار دارم"
نیم ساعت بعد تو خونه مامانم بودم بالاخره باید برای سفر حجشون اماده بشن کلی خرید و اینور وانور ، من از همه حتی مامان بابا خوشحال ترم و به ارزوم رسیدم که بفرستمشون حج.خلاصه اونجا هم مجبور شدم یه صبحانه کوچولو بخورم و تا ساعت 3 که تو اون کبابی مسخره یه کباب گوشت خر خوردیم چیزی نخوردم فقط چند بار زنگ زدم خونه که ببینم این کار زنونه چی بوده ولی نفهمیدم...
تازه رسیدم خونه ماما ؛ خسته و کوفته و البته عصبی اما سعی میکردم که به روی خودم نیارم اخه یه روز خوب برای کنار هم بودن را از دست داده بودم و تو اخرین تماسی که باهاش گرفتم از صداش خوندم که یکم دلخوره .زود کارام را ماست مالی کردم و گفتم شاید فردا بیایم اینجا صبح زنگ میزنم .....
چند دقیقه بعد جلو گل فروشی نزدیک خونمون ایستادم و یه شاخه گل رز زرد گرفتم ، به معنی رنگش هم توجهی ندارم من عاشق رز زردم ، گل را گرفتم و اروم رفتم تو پارکینگ مجتمع ، برای اینکه نفهمه اومدم یه طبقه بالاتر پیاده شدم و اروم اومدم گل را گذاشتم پشت کمرم و زیر کمر بندم که دستم نباشه ، دم در با احتیاط کلید را گذاشتم و در را باز کردم ..
- اااا چرا پشت در ایستادی دختر؟ترسیدم..
- سلام
- سلام عزیزم ، ببخشین که منتظرت گذاشتم
همینطور که میاد تو بقلم لباش به سمت لبام میره و بعد از یه بوسه کوچولو سرشو میزاره رو شونم و تو همین حین دستش از پشت کمرم میخوره به گل و با لهجه همیشگی میگه این چیه؟؟؟؟
میبوسمش و گلا میدم به دستش ، اینبار محکم تر بغلم میکنه.
میره سمت اشپزخونه و تو همین حین میپرسه
شام خوردی؟
الکی میگم اره و با اینکه نمیبینمش حس میکنم که ناراحت شد.از پشت سر میگیرمش تو بغلم و میگم اخه کجا شام بخوردم ، اونم تنها.جوابمو با لبخند میده و میره سمت اجاق.
یه خورده شکری که صبح رو زمین ریخته بود نبود ، یهو برق گرفتم.اومدم رو کاناپه نشستم و به اطرافم نگاه کردم ؛ دکور عوض نشده بود ولی همه جا تمیز شده بود.دیگه مطمئن شدم که کار زنونه اش چی بوده ، از خودم ناراحت شدم که نبودم کمکش کنم.به روی خودم نیاوردم و شاممون را بدون هیچ حرفی چشم تو چشم خوردیم ، خونه خیلی کم نور و ساکت بود ، خیلی خسته بودیم و اروم کنار هم نشسته بودیم یه دفعه هوس مستی به سرم زد و بدون هیچ حرفی رفتم سمت یخچال ، بطری شامپانی که روز تولدم هدیه گرفته بودما با دوتا گلاس اوردم و بدون هیچ حرفی براش دوتا پیک پر ریختم ، همینطور که مشغول ریختن بودم دم گوشم گفت مثل سگ...............
دستم را انداختم دور سرش و گفتم امروز خیلی خسته شدی عزیزم ، کاش میزاشتی با هم خونه را مرتب میکردیم ، گفت کی اتاق رادیدی؟
- ندیدم ، مگه چیکارش کردی
- پس از کجا فهمیدی؟
- خوب اینجا تمیز تر شده
- مگه کثیف بود ؟!!!!
- نه اما معلومه گرد گیری شده
از اینکه تعجب را تو چشماش میدیدم کلی حال میکردم ولی دل تو دلم نبود که برم ببینم اتاق خواب چه خبره ، تا اومدم پاشم برم یه دیدی بزنم دستمو گرفت و به شیشه مشروب اشاره کرد و گفت بازم....
با تعجب پرسیدم بازم؟
گفت همیشه که اینجور پیش هم نیستیم ، بازم بریز...
چشمی گفتم و دومیش را هم پر کردم و پریدم پشت در اتاق ، ولی در قفل بود .تا برگشتم داشت میخندید.گفتم ای نامرد کلید کجاس؟با چشماش به کنارش اشاره کرد و بعد به مشروب ودستاش راباز کرد و من مثل یه بره بدون حرف رفتم تو بغلش نشستم و باز مثل همیشه کلی با مشروبم لاس زدم.
حسابی گیج بودم و دیگه دست خودم نبود دستشو گرفتم و رفتیم تو اتاق جدیدمون
یه اتاق کم نور با یه دکور عالی و یه تخت خوشگل که کنار دیوار بود و ما را به سمت خودش میکشوند
صدای زنگ ساعت داشت اعصابمو خورد میکرد، ساعت ده دقیقه مونده بود به 6 و من تو رخت خوابم گیج و منگ مثل همیشه تنها از خواب بیدار شدم،مادرم داشت صبحانه میگذاشت تو کیفم و تو همین حال صدام میکرد "بدو حالا سرویست میره" و یادم اومد امروزم مثل همیشه یه صبح دیگه تو حسرت عشقیه که ازش دورم، باز مثل هر روز حدودای هشت صبح بهش زنگ میزنم تا با شنیدن صداش بدونم که حداقل یه عشق خیالی نیست و فقط از هم دوریم .
خوب همیشه هم که کشتی من غرق نشده ، البته دلیل خاصی نداره ولی همینطوری الکی یکم بهترم.
البته از صبح بخاطر یه سری اتفاقی که دیشب برای قل عشق من افتاده بود نگران و عصبی بودم اما ظاهرا مشکل تا حدودی حل شده و منم یکم از نگرانی هام کم شده . همش از خودم میپرسم که اگه واقعا داشتمش و زنم بود چجوری با این اتفاقا برخورد میکردم.
یا کلا ما ادما چقدر می تونیم گذشته ادما را از اینده شون جدا کنیم فرقی نمیکنه زن و مرد ما برای فراموش کردن گذشته ها و شروع یک اینده جدید خیلی مشکل داریم . از خودم میپرسم گذشته چقدر تاثیر داره ؟
قدرت عشق چقدره ؟ چند روز پیش تو ماشین بهم میگفت که اگه من ازش بخام (یا بهش بگم) دیگه سیگار نمیکشه ، به خاطر من ، البته فقط این نبود و خیلی چیزای دیگه را هم حاضره به خاطر من تغییر بده ، برام خیلی جالب بود و راستش خیلی از این حرفش حال کردم ، فقط به این خاطر که حس میکنم خیلی دوستم داره .اگه نمیشناختمش میگذاشتم به حساب زرنگی های دخترونه و حرفای عاشقانه اما نمیدونم چرا دلم میخاد حرفاش را باور کنم یه جورایی بهش اعتماد کردم که دلم نمیخاد جور دیگه ای در بارش فکر کنم.فقط یه سوال داره منو داغون میکنه این عشق من چقدر قدرت داره و اون تاکی میتونه بر خلاف میلش و جریان زندگیش برای من شنا کنه!؟
به هر حال بهش نگفتم که سیگار را ترک کنه ، راستش فکر کنم که کار سختی باشه براش و بیشتر ترسیدم نتونه این کار را بکنه و اون وقت یا مجبور میشه به من دروغ بگه یا اگه راستش را بگه رو دوستیمون تاثیر خوبی نداره ولی شاید اینو ازش بخام!!!
بهر حال خیلی چیزا هست که منو از اون خر بازی بزرگ میترسونه ، اینا جدا از موانعیه که وجود داره، تصمیم خیلی بزرگیه ازهمه مهمتر اینه که من باید از خودم مطمئن بشم و این خیلی سخته
فعلا