خوب همیشه هم که حالم خوش نیست خیلی وقتا اصلا حال خوشی ندارم 5 شنبه شب تا حالا هم تو اوج دپرسی و خستگی روحی ام .
صبح پنچشنبه بود و بعد یک شب خواب اشفته و پر از فکر و خیال به زور ساعت 5/5 بیدار شدم که یه روز پر ماجرا را شروع کنم.اول که پرواز ابراهیم نشسته بود و باید میرفتم پیشواز و از طرفی برای مهمونی امروز که خواب شب را ازم گرفته بود باید حتما کلید را از اون یکی ابراهیم میگرفتم ، خلاصه با نزدیک 15 دقیقه تاخیر رسیدم فرودگاه و دستم را جیبم فشار میدادم تا مطمئن بشم که مقدمات مهمونی دو نفره با عشقم جور شده.وقتی رسیدم خونه خیلی خسته بودم به روز نیم ساعت دراز کشیدم و رفتم حمام تا بعد از چهار پنج روز یه صفایی به صورتم بدم( اخه معمولا وقتی روزایی که قراره کنار عشقم باشم یا ببینمش از چند روز زودتر صورتم را اصلاح نمیکنم تا وقتی میخام ببینمش حسابی شش تیغ کنم) هر حال با هزار امید و ارزو و نگرانی ساعت یازده زدم بیرون تا ساعت یک که کارش تمام میشه برم دنبالش ولی وقتی گفت که یک ساعت زود تر از کارش میاد تا بیشتر با هم باشیم از خوشحالی بال در اوردم و نفهمیدم چطوری تو یک ساعت تمام کارام را کردم ، ولی به لطف رستواران بیست دقیقه دیر تر رسیدم جلو شرکت.
ناهار را از همون رستورانی که اولین بار با سعید رفته بودیم گرفتم و تو مدتی که منتظر غذا بودم یاد اون شب افتادم که چقدر در ارزوی داشتن این عشق بودم و حالا بعد از نزدیک چهار سال داشتم ناهار جشن دو نفرمون را میگرفتم ، خیلی خوشحال بودم و از طرفی یه غم بزرگ تو دلم بود که نمیزاشت از لحظاهام لذت ببرم.
به هر حال بعد از مدتها با هم تنها شدیم و یکی از قشنگ ترین روزای زندگیمون رقم خورد ، 5 ساعت ارامش دزدکی ، 5 ساعت زندگی برای خودمون برای دلمون ، 5 ساعت عمری که جزو عمر حساب نمیشه ، خاطراتی که انقدر ناب و دوست داشتنیه که تا اخر عمرم نمیتونم فراموشش کنم....
بگذریم همش برای مثل یه خواب میمونه و باورش برام سخته ، اما واقعیت داشت ، مثل عشقی که هر دوی مارا میسوزونه واقعیت داشت .تو تمام اون پنج ساعت یه ترس بزرگ تو دلم بود و خیلی سعی کردم به روی خودم نیارم تا حداقل این 5 ساعت زندگی مشترک ما یکم رنگ خوشی به خودش بگیره ولی از درون داشت منو میخورد ، ولی باید بهش میگفتم و بالاخره هم این کار را کردم ؛ باز چند روزیه که همه دور و بریام عزمشونو جزم کردن که منو به زور غرق در خوشبختی و ارامش کنن، که برام یه شریک زندگی خوب و محربون پیدا کنن و چقدر حرفای احمقانه که میخان به من طعم ارامش تو زندگی را بچشونن ، طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن، طعم شیرین عشق ..... به من ، می بینی به من ؟؟؟؟!!! به منی که اگه زبون باز کنم به همشون نشون میدم که چقدر احمق بچه ان ، چقدر ساده و سطحی زندگی کردن ، به منی که هیچ کس مثل من عاشق نیست به منی که اینقدر دوستم دارن ، به من بد بخت مفلوک که دلم یه جا اسیره که هیچ کس جراتش را نداره ، به من بدبخت به ما دوتا ادم در مونده که هیچ کس نمیتونه بفهمه چی میگیم این دنیا که توش اسیریم برامون چه رنگیه و چه زجری داره.
اره میخان دامادم کنن ، میخان کاری کنن که بعدا بهشون بگم کاش زودتر این کارو کرده بودم!!! میخان برام برقصن ، میخان عسل به دهنم بریزن ... اما همه اینا حرفه همش یه خیال باطل ادمای ساده و احمقی که میخان همه مثل اونا باشن و ما این وسط وصله ناجور دنیا که مثل دیوونه ها هیچ کس دنیامون را نمیفهمه به جز دیوونه ها ، دوتا ادم که هرچقدر دلشون برای بقیه رقیق و نرمه برای خودشون سنگ و خشنه!! دوتا ادمی که دونسته تو چاهی افتادن که حالا چاه مرگ عاطفه شون شده
شاید این تاوانی بود که من باید پس میدادم ؛ اینو هستم ، مرد و مردونه هستم اما چرا اون ، عشق من چرا باید اینطور به این دام می افتاد ،از دیشب دارم به خودم لعنت میفرستم و خودمو میخورم که احمق بالاخره امروز نه فردا ، اخرش چه خاکی میخای به سرت بزنی
دیشب حسابی دلم گرفته بود ، انقدر که حرفای ابراهیم تو ماشین داشت حالم را به هم میزد ، حرفای رفیقی که 26 ساله مثل برادر کنار هم بودیم ، یه دردی تو دلم هست ، یه بغضی تو گلومه که رفیق تمام عمرم هم محرمش نیست ؛ و نمیتونه مرهم به زخم دلم بزاره ..
وقتی رسیدم خونه بی هیچ حرفی رفتم و تو رخت خوابی که از صبح پهن بود خوابیدم و به بغضی که داشت گلوم را فشار میداد نهیب میزدم که مرگته ، اروم .......
اون بغض مثل گریه تنهایی بچه ها اروم اروم خودشو با اشک خالی کرد و شاید غرور چشمایی که خیلی کم گریه کرده نگذاشت که صورت خیسم را پاک کنم ، نم صورتم را به روی خودم نیاوردم و نمیدونم کی خوابم برد
اما این قصه فقط یه سر نداره اون سر این بازی یه دل عاشق دیگه هست که تمام دلتنگی من برای دلتنگی اونه ، از این میترسم تو این موقعیت که شاید خیلی بهم احتیاج داره تنهاش بزارم ، از اینکه بشکنه ، از که تنها بشه ، وای که چقدر خستم از این نگرانی که داره تمام وجودم را میخوره ... چقدر دل تنگم از سر دردی که امروز خونه نشینش کرده و چقدر حرف نگفته دارم چقدر اروز و خیال که فرصت گفتن و نوشتنش را هم پیدا نکردیم چه برسه به رسیدن.
به سهم خودم از زندگی و این بخت نامراد ، به قسمت و شانس و اقبال ، به تمام دنیا و اسمون و زمین لعنت میفرستم و به خدا میگم کاش میدونستم چرا
چرا به زمین و زمان لعنت میفرستی به اون عشقی لعنت بفرست که ناخواسته وارد زندگیت شد و تمام آرامشتو ازت گرفت و...