امروز انقدر دلم گرفته انقدر که بعد از چند ماه دوری از وبلاگ و وبلاگ بازی وقتی دیدم حرف دلم را با هیچ کس نمیتونم بزنم دست به دامن Blogsky شدم تا شاید...
گرچه بعید میدونم اینجا هم بتونم خالی بشم ، قرار بود امروز با ابی بریم شمال اما انقدر دلم گرفته که دوست دارم تنها بزنم به جاده ولی اینجا هم باید مراعات مادر و پدر و .... بکنم و بازم برای خودم زندگی نکنم .ازادی خیلی گرونه خیلی گرون باید از خیلی چیزا بگذری تا بتونی برای خودت زندگی کنی ولی من مرد این بازی نبودم و نتونستم.
بگذریم این قصه خیلی قدیمی تر از اونه که بخوام ازش حرف بزنم ولی امروز غصه دل دلقک یه درد کهنه دیگه است قصه قصه ادمیه که عاشق تنهایی خودشه و فکر میکنه بزرگترین ارزوش یه گوشه دنج و خلوت تو این دنیای درندشته و با گذشتن زندگیش یه روزی که خیلی هم ازش نگذشته با خودش فکر میکنه دیگه نمیتونه کسی را دوست داشته باشه یا به عبارت بهتر دیگه نمیتونه عاشق بشه .تو جامعه سنتی که ازش متنفر اسیر حرف و فشار دوست دشمنه که دل به دریا بزنه و همسری دست و پا کنه و بیشتر از این اسیر روزمره زندگی ادما بشه.به هر کس نگاه میکرد میدید همبازی بازیش نیست و بیشتر سر در گریبان تنهاییش میبرد و به این وضعیت راضی بود به خودش میگفت اگه عشق واقعیت داره یه روزی پاش را تو قلب منم میزاره و منم میتونم ادعا کنم کسی را دوست دارم.اما خودش جواب میداد که این بازیا از من گذشته و منتظر بود تا طوفان زندگی کشتی عمرش را یه جا به گل بشونه و تن بده سرنوشت.
قصه همینطور ادامه پیدا کرد.یادش میاد یه روز از پشت تلفن دوست بهش میگفت که "دلت بسوزه یه منشی اوردیم توپ ...." و اون تو دلش به شانس بد خودش لعنت میفرستاد و اون روز نمیدونست که سر گنده سرنوشت زیر لحافه!!!!
اولین باری که رفتم شرکت دوستم را خوب یادمه میخاستم داشته باشمش ، ظاهر جذابی داشت و همون موقع دل من را برد نمیدونم چرا با اینکه خواهر دوقلوش کپی خودش بود و اولین باری بود که اونا را میدیدم مهر خودش به دلم نشست شاید این از بخت بدم بود شایدم سنگ محک من بگذریم . از اون به بعد با اینکه از اون شرکت وادماش منتفر بودم به بهانه دوستم همیشه یه سری اونجا میزدم وقتی زیر چشمی نگاش میکردم فکر نمیکردم اینطور به اینده من گره خورده باشه.وقتی چند وقت پیش تو اون جاده همیشگی بهم میگفت اون روزا وقتی من را میدید نفسش بند می اومده یاد قدیما افتادم که فکر میکردم از من خوشش نمیاد و کم محلی میکنه.
اره ، اون روزا گذشت و یادم نمیره وقتی که فهمیدم شوهر داره چقدر تو دلم بهش فهش دادم ولی بازم دوسش داشتم.
کم کم پایه های رابطه ما شکل گرفت و اولین بار باهم رفتیم شام خوردیم البته من طفیلی جمع اونا بودم یادمه اون شب بیشتر با دوستم جیگ و پیک میکرد یه جوارایی من و دوستش را انداخته بودن با هم و من تو خیالم با اون بودم چ
قصه ادامه داشت و به همین منوال همه چیز گذشت , نمی فهیدم خیلی از رفتارهاش را درک نمی کردم اما هرچی که بود دوسش داشتم هرچند که خیلی دوست داشتن پاکی نبود و یکم رد پای شهو ت توش بود.ولی اصل دوستی ما با فاصله نمیدونم چند سال از اشنایی اولیه شکل گرفت ؛ یادم نیست که چطور اون دوستی وصمیمیت ایجاد شد اما یادمه یه روز تو ماشین من نشسته بود و ازم میپرسید چرا میخای با من دوست باشی و من هیچ جوابی نداشتم .هرچی بود رابطه ما صمیمی و صمیمی تر شد،هر وقت ماردم اصرار میکنه که ازدواج کنم یه غمی به دلم میشینه که همه حتی غریبه ها از چهره ام میخونن.
بعضی وقتا خیلی دلم برای خودم میسوزه اینو جدی میگم.تو عاشق یه عشقی شدی که هیچ وقت بهش نمیرسی و عمرت و ارزوت و عشقت را خرج کسی میکنی که سهمی ازش نداری .البته این مسئله در مورد اونم صادقه هر دو ما دست به اتشی داریم که اگه زبونه بکشه ....
بی خیال رسید به اینجا که هر روز بیشتر از روز قبل دوسش داشتم ، تا اونجا که مال خودم میدونستمش و هر دو قبول کرده بودیم که تو دنیای کوچیک خودمون ما فقط مال همدیگه هستیم ، وقتی تعجب دوستام را از وفا داری من به اون میدیدم کلی حال میکردم و تو دنیای خودم خوشبخت بودم.ما یه پسر کوچول هم داریم که جلو ماشین من اویزونه و بعضی وقتا که تو ماشین تنها نشستم نوازشش میکنم و دنیایی باهاش دارم.اما یه چیز جالب اینکه بیشتر عمر زندگی مشترک ما تو ماشین من تو جاده های خلوت حومه شهر گذشته ، جاده هایی که تنها شاهد نجابت دستای عاشق ماست و افسوس و اه از این همه تهمت و دروغ .
عجیب دلم گرفته
نوشتن برای دل گرفته مثل استامینوفن کدئینه برای سردرد ... کار خوبی کردی نوشتی
خوب کاری کردی